زمان ثبت : یکشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1389 در ساعت 05:41 ق.ظ
نویسنده : سنگ و شیشه
عنوان : sang

دست هایم را به سویش کشیدم 

زیر باران چشمهایم 

راحت خندید و به من نگاهی کرد 

گفت عاشقی؟ 

رسم عاشقی این است که بسوزی 

بسوزی در حسرت دیدار 

بسوزی در حسرت دنیای واقعی 

بسوزی و بسازی و بخندی 

از همه وجود نگاهش کردم 

اشک در چشمانم مانند قطرات باران جاری میشد 

آهی کشیدم از درون و چه زیبا نفس هایم را جلا میداد 

با آنکه میخواست نباشد ولی بود 

با آنکه میخواست نخواند ولی خواند 

نوای عشقش را حس میکردم 

بر تک تک سلولهای وجودم لمس میشد 

چرا میخواست نباشد 

چرا میخواست بمیرد 

چرا میخواست تنها بمیرد 

دستهایم را باز کردم 

از خدا خواستم عشق را به من بدهد 

بدهد تا با آن بمیرم 

وقتی از ته احساسم عاشق شدم 

وقتی باور کردم هست 

وقتی باور کردم منم تک ستاره عشقش 

چه راحت گفت می خواهد بمیرد 

مسیحا ... نفسی میخواهم 

نفسی از ته جان می خواهم 

نفسی تا که به  دل یاد کند 

اهل کسی می خواهد 

................................................. 

روزی که به دل گفتم به کسی دل نبند ، آرام گفت چشم 

آرام گفتم سکوت کن ... نگاهش کن 

نگاهش کردم و چه زیبا بود عشق وجودش 

ناب و خالص 

عین روح دمیده شده خدا 

دلم نفسش را می خواهد 

دلم حسش را میخواهد 

نه در خیال 

در واقعیت 

در دنیای واقعی من